به تو می اندیشم به تو و تندی طوفان نگاهت بر من به خود و عشق عمیقت در تن به تو و خاطره ها که چرا هیچ زمانی من و تو ما نشدیم جام قلبم که به دست تو شکست من چرا باز تو را می بخشم؟ به تو می اندیشم به تو که غرق در افکار خودی من در اندیشه افکار توام قانعم بر نگه کوته تو هر زمان در پی دیدار توام…
به دادم برس ای اشک
دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی
نپرس از چی گرفته
منو دریغ یک خوب
به ویرونی کشونده
عزیزمه تا وقتی
نفس تو سینه مونده
تو این تنهایی تلخ
من و یک عالمه یاد
نشسته روبرویم
کسی که رفته بر باد
کسی که عاشقانه
به عشقش پشت پا زد
برای بودن من
به خود رنگ فنا زد
چه دردیه خدایا نخواستن اما رفتن
برای اون که سایه س همیشه رو سر من
کسی که وقت رفتن
دوباره عاشقم کرد
منو آباد کرد و
خودش ویرون شد از درد
بدادم برس ای اشک
دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی
نپرس از چی گرفته
به آتش تن زد و رفت تا من اینجا نسوزم
با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم
هنوز سالار خونه س پناه منه دستاش
سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفس هاش
به دادم برس ای اشک
وحشت از عشق که نه ، ترس ما فاصله هاست
وحشت از غصه که نه ، ترس ما خاتمه هاست ترس بیهوده نداریم ، صحبت از خاطره هاست صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست گله از دست کسی نیست
من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم دستی که صداقت می کاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم هر پنجره ای
که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا می داند بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگیم می فهمید
آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
که روم تا در دروازه نور
تا شوم چیره به شفافی صبح
به خودم می گفتم
تا دم پنجره ها راهی نیست
من نمی دانستم
که چه جرمی دارد
دستهایی که تهیست
و چرا بوی تعفن دارد
گل پیری که به گلخانه نرست
روزگاریست غریب
تازگی می گویند
که چه عیبی دارد
که سگی چاق رود لای برنج
من چه خوش بین بودم
همه اش رویا بود
و خدا می داند
سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من ؛نه اینکه مرا شکل تازه نیست
من از تو مینویسم و کیمیا کم است
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غزل شبیه غزلهای من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی تو را کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دلخوشی خوابها کم است
خون هرآن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بهار کم است؟!
در زمان گریستن قلب ها
و تظاهر به خوشحالی در اوج غمگینی
و چه دشوار وطاقت فرسا ست گذراندن روزهای تنهایی و بی یاوری در حالی که تظاهر می کنی هیچ چیز برایت اهمیت ندارد
اما چه شیرین است در خاموشی وتنهایی به حال خود گریستن
و بازهم نفرین به تو ای سرنوشت
دلمان خوش است که می نویسیم
و دیگران می خوانند
و عده ای می گویند
آه چه زیبا و بعضی اشک می ریزند
و بعضی می خندند
دلمان خوش است
به لذت های کوتاه
به دروغ هایی که از راست بودن قشنگ ترند
به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند
یا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بندیم
و با جمله ای دل می کنیم
دلمان خوش می شود
به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی
و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنیم
و چه ساده می شکنیم
همه چیز را..
آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد،
زندگی به رنج کشیدنش می ارزد.
*******************************************
فهمیدن و نفهمیدن
تو هرچه می خواهی باش ، اما ... آدم باش !!!
چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است که به این مردم،
آسایش و خوشبختی بخشیده است !!!
مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟
پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.
امروز گرسنگی فکر ، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است .
برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !
نمیدونم چرا وقتی میخوام از تو بنویسم هیچ کلمه ای به ذهنم نمیرسه. مغزم کار نمیکنه.
منی که راجبه همه چی انقدر راحت مینویسم, ترجیح میدم نامه بنویسم تا حرف بزنم, پس چرا نمیتونم راجبه تو چیزی بنویسم.
راجبه این که چقدر دوست دارم, راجبه این که چقدر نبودنت داره آزارم میده. آخه چرا هیچی به ذهنم نمیرسه پس؟
تازه فهمیدم تو یه دوسته معمولی میخوای.
وقتی تصمیم گرفتم دوسته معمولیت باشم خودمم صدای شکستنه قلبمو شنیدم.
خودمم فهمیدم چقدر خورد شدم.
دیگه غروری واسم نموند.
انگار همین دیروز بود ...................
چه روزای خوبی بود فکرشم نمیکردم یه روزی اینجوری بشه.
ولی من از اولم میدونستم که نباید بهت وابسته بشم نباید دوست داشته باشم و نباید عاشقت بشم. آره همشو میدونستم ولی بهشون عمل نکردم.
برای باره اول و در زمانی که نباید احساساتمو آزاد میذاشتم این کارو کردم و اصلا هم پشیمون نیستم. ولی به قول غزل ازین به بعد مثه یه مادر سختگبر جلوی احساساتمو میگیرم.
هم خودمو محدود میکنم هم احساسمو.
آخه به من بگو چه جوری میتونستم عاشق کسی که با گریه ی من گریه میکرد نگرانم بود با خندم میخندید وقتی ناراحت و عصبانی بودم آرومم میکرد نشم. حتی اگه همشون دروغ بود.
حتی نداره حتما همشون دروغ بوده. این چند وقته فقط خودمو با همین جمله آروم میکنم. همش به خودم میگم اون از اولشم فقط واسه سرگرمیو مواقع بیکاری با من بوده.
ولی بعدش یاده حرفه خودت میوفتم که همیشه میگفتی "تو منو این جوری شناختی؟"
دلم خیلی واست تنگ شده. واسه خودت یعنی عادل من . اصلا ببینم تو عادل من هستی ؟
نمیدونم کجایی و داری چی کار میکینی.
نمیدونم با کسی دوست هستی یا نه. که البته ظواهر شواهد منکر این قضیه نیست
هیچی دیگه ازت نمیدونم ولی امیدوارم هر جا که هستی با هر کسی که هستی همیشه خنده رو لبات باشه و موفق باشی عزیزم.
نه نمی گویم بمان!
شاید بمانی و ندانی چه کنی با خود و تقدیر؟
اما
در این لحظه های سخت که تو بی تاب من می روی
تنها..
فقط تنها
به من تکه ای ابر ببخش!
تا که شاید در روزهای دلتنگی ام ببارد
فقط تنها
همین را می خواهم
نمی خواهم بی تو در انتها
تنها قطره ای باشم روی خاک ترک خورده این کویر.
نمیتونی یادش نباشی به این اسونی
هنوز عاشقی و دوسش داری تو
نشونش بده اشکهای جاریتو
نمیتونی پنهون کنی داغونی
نمیتونی یادش نباشی به این اسونی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد !
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها...
هر روز بی تو
روز مبادا است !
نشسته ای به انتظار
در افق سپید تنهایی
در سکوت
پیوندمان عمیق تر است
هوا پر است از بوی شب بوها
سبوی خاطره لبریز است
همدلی تو
مایه مباهات من است
رویا
روی شانه هایت سنگینی می کند
توفان آبی شبانه نیز
تو را نترساند
باد همه چیز را با خود می برد
حتی خاطره را
در تکه های عمیق وز
می نشینم
درون را می نگرم
در مسیری معکوس
به هم رسیدیم
رو به سوی بلندیهای آفتابی
در حرکتی دایمی هستی
هوشیاری تو
مایه نبوغ تو بود
به بذر افشانی عشق رفتی
در دشت ساکت دیدار
زندگی
با هزارن دلشوره زنجیره وار
ادامه دارد
کودکان احساس
در دشت بکر رابطه
به جستجو می دوند
شکوفه های حضور تو
لبخند می زنند به من
تنها زمانی کوتاه
کافی بود
تا دلبسته تو شوم
سرانجام ما وداع بود
تا همیشه
از کدامین در آمده ای
که حضورت را احساس نکرده ام
سر انجام روز
خاموشی بود
سر انجام من نیز
عشق کوتاه تو
چون جرقه ای نافذ بود
دخترک گریان
در جزیره ی تنهایی
تا ابد می گرید
احیا نمی شود
خاطره های رفته بر باد
شعبده حیات
معجزه خو گرفتن
و فراموش کردن
همیشه در سکوت می نشینی
و دافکارت را ورانداز می کنی
مبهوت عشق شدی
و گم شدی در غبار
ره آورد زیستن من
تنها شعر بود و شعر
گاهی
میلاد و مرگ به هم تنیده است
به ذوق شنیدی نه گوش
این چکامه شیدا را
پرتو حیات بخش
حضور توست که مرا زنده می دارد
تب و تاب بودن داری
ولی روحت عزم رفتن دارد
تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟ عشق یعنی اینکه یکی بهت بگه از رنگ لباست خوشش میاد و تو هم از اون به بعد همیشه همون رنگ رو بپوشی !
تا حالا دلتنگ کسی شدی؟ اصلا میدونی دلتنگی چیه ؟ اونهم از بدترین نوعش؟ بزرگترین دلتنگی اینه که بدونی اون کسی که دوستش داری هیچ وقت مال تو نمیشه . اینکه بدونی یه روزی از کسی که دوستش داری باید جدا شی حالا چه بخوای چه نخوای .
تا حالا فکر کردی خوشبختی یعنی چی ؟ خوشبختی یعنی اینکه یکی یه گوشه دنیا باشه که دوستت داشته باشه ، یکی باشه که پناه خستگی هات باشه ، یکی باشه که نگاهش وجودتو گرم کنه .
تا حالا فکر کردی آرامش یعنی چه؟ آرامش یعنی اینکه همیشه ته دلت مطمئن باشی که توی سینهء کسی که دوستش داری یه خونه گرم داری .
تا حالا فکر کردی زندگی یعنی چی؟ زندگی یعنی اینکه همه عمرت تلاش کنی و جون بکنی برای بدست آوردن اون چیزی که بهش ایمان داری ، زندگی یعنی اینکه خودتو دوست داشته باشی برای اینکه توی دلت عشق اون هست .
تا حالا فکر کردی هدف یعنی چی ؟ هدف یعنی صبح که از خواب پا میشی بدونی اون روز باید چیکار کنی ، بدونی اون روز باید حتمآ عشقت رو ببینی .
تا حالا فکر کردی انگیزه چیه؟ انگیزه اونه که وقتی میخوای بری سر قرار صد بار بری جلوی آینه و لباستو چک کنی !!!
به سرنوشت چی ؟ به اون فکر کردی؟ سرنوشت دیگه اونی نیست که از سرت نوشته ، سرنوشت یعنی اینکه یه روز جلوی چشات رفیقت و تنها رفیقت تنهات بزاره و بگه : این بازی روزگاره .
حالا به خودت فکر کن ! خودتو تا حالا معنی کردی ؟ میگن انسان یعنی همیشه انتظار ... انتظار ... انتظار ...
تا حالا انتظار کشیدی؟ تا حالا منتظر بودی؟
یادم باشه به سلام ها دل نبندم و از خداحافظی ها غمگین نشم ، یادم باشه باید عادت کنم به تکرار یکنواخت روزگار ،
یادم باشه اگه با دروغ و خیانت و دورنگی فریبم دادن ، صادق و روراست بمونم ،
یادم باشه اگه قلبمو شکستن ، اگه طرد شدم و اگه غرورم رو له کردن ، اگه تحقیر شدم ، به جای نفرین ، دعاشون کنم . چون همیشه میگن خدا را جا به دلهای شکسته ست ،
یادم باشه روی چهره ی غمگینم یه نقاب شاد با لبخند بذارم تا کسی نفهمه پشت این چهره چی میگذره ،
یادم باشه به هیچ کس و هیچ چیز اعتماد نکنم و هیچ حرف قشنگی رو باور نداشته باشم ،
یادم باشه دوست داشتن تاریخ مصرف داره و تا وقتی دوستت دارن و بهت علاقه نشون میدن که چهره جدیدی پیدا نشده باشه ،
یادم باشه فریادمو توی گلو خفه کنم و اشکهامو توی خلوت تنهائیم ببارم ،
یادم باشه خودمو پیش هیچکس زود ورق نزنم ، سفره دلم رو پیش هیچکس باز نکنم و حرفها و درد دلهامو پیش خودم نگه دارم ،
یادم باشه تنهائی و خلوت رو به عشق های دروغین ترجیح بدم ،
و حالا باید یه چیز جدید یاد بگیرم ،
باید یاد بگیرم سکوت کنم . آره . دیگه در مقابل همه ی تهمت ها ، همه ی دروغ ها ، همه ی فریب ها ، همه ی ریاها و دورنگی هائی که می بینم و می شنوم و حس می کنم فقط و فقط سکوت میکنم ،
سکوت ...